
دیشب خواب دیدم که در کنگو شورش شده. من و نصرالله رادش و یک ناشناس به کنگو رفتیم. رهبر شورشی ها رو به همراه دو تا از همدست هاش دستگیر کردیم و بستیم به یه میله آهنی. با قفل و زنجیر.
کسی میدونه تعبیر این خواب چیه؟

ماشاالله آجودانی کتابی به نام "مشروطه ایرانی" دارد. از جمله نکات این کتاب، چگونگی برخورد متفکرین با مفاهیم مربوط به مشروطه است. این متفکرین به صورت طیفي از سنتی تا مدرن تعريف مي شوند. شیخ فضل الله نوری فرد شاخص گروه اول و میرزا آقاخان کرمانی و میرزا فتحعلی آخوندزاده افراد مطرح گروه دوم هستند. اين دو گروه داراي نکته مشترکي اند. با اين بيان که مفاهیمی چون قانونگذاری توسط مردم، برابری و از این قبيل با معیار های مذهبی سازگار نیست و نمی توان آنها را با هم تلفیق کرد. بدون ارزش گذاری برای هریک از دو طرز فکر، اما این نکته مشترک جایگاهی نیافت. شیخ فضل الله نوری دار زده شد. میرزا آقاخان کرمانی به طرز فجیعی کشته شد. میرزا فتحعلی آخوندزاده آواره گشت و کتابش با عنوان "مکتوبات" از آن روزگار تا به امروز در ایران منتشر نشد.
طرز فکر غالب حالتی میانه داشت که کسانی چون میرزاملکم خان و آیت الله نایینی آن را بنا نهادند و در دوران معاصر توسط افرادی مانند جلال آل احمد و علی شریعتی ادامه پیدا کرد. گروه هایی که ملی- مذهبی نامیده می شوند نیز با این نوع تفکر هویت پیدا می کنند که تفاوت ماهوي چنداني با گروه مجاهدين خلق ندارند که به بيان اسلام با ديدگاه مارکسيستي مي پرداختند. از افراد شاخصي که در روزگار ما به نقد تفکرات تلفيقي پرداختند، مي توان به فريدون آدميت با ديدگاه مدرن و سيد حسن نصر با ديدگاه سنتي اشاره کرد. مهمترین ویژگی تفکرات تلفیقی این است که دارای مولفه های متناقض هستند که قابلیت تعریف چارچوب را از آنها می گيرد. این ویژگی در تفکر سنتی و مدرن وجود ندارد که علیرغم درستی یا غلطی دارای تعریف و چارچوب مشخصی هستند.
نکته مورد نظر من این است که چنین نگاهی در میان توده مردم ریشه دار شده است. یعنی "لذت بردن از مشاهده حالت مدرن، به واسطه ارتباطات و حرکت به سمت آن و عدم توانایی برای رسیدن کامل به آن، به سبب ریشه دار بودن فرهنگ سنتی". نتیجه به وجود آمدن تلفیقی ناهمگون با مولفه های متناقض است که سبب از بین رفتن چارچوب فرهنگی شده است. به گونه ای که در بسیاری موارد امکان تعریف "درست" و "غلط" از بین رفته است و مولفه های فرهنگی بسیار نسبی و متنوع شده اند. نه در میان نوجوانان که در میان بزرگسالان هم چنین است.
به راستی ادامه این وضعیت به کجا می انجامد؟ آیا عللی غیر از این دارد که مورد نظر من است؟ برای اصلاح چه باید کرد؟

رای هم دادیم. هر چند که هنوز هستند کسانی که رای دادن رو یک جور "بی کلاسی" می دونند اما فکر می کنم که این روند ادامه نداره و یواش یواش رای ندادن به "بی کلاسی" تبدیل بشه. این رو از سر زدن به وبلاگ ها و انچه که در اطرافم میگذره میگم و چیزی بیشتر از یک احساس نیست. خوشبینم که انتخابات رییس جمهوری بهتری نسبت به دور قبل داشته باشیم و ... بگذریم حوصله نوشتن ندارم چه رسد به مطالب سیاسی.
یحتمل این آخرین پست ما در این سال باشه چرا که فردا عازم ولایتیم. کی حوصله این همه تعطیلی رو داره هر چند اوقات غیر تعطیل هم ... یادم میاد زمانی آنچنان به خوابگاه و زندگی دانشجویی عادت کرده بودم که وقتی می رفتم خونه احساس غریبگی به من دست میداد. این احساس که من مال اینجا نیستم. در این سالها این احساس رو هم به خونه دارم هم به خوابگاه... بگذریم.
امیدوارم سال خوشی برای همه باشه. پر از شادی و موفقیت.

سرم به شدت درد میکنه و سه چهارم بیست و چهار ساعت گذشته رو خواب بودم. سرما خورده بودم و مثل همیشه وقتی یه خورده حالم بهتر شد دارو رو قطع کردم. دوباره کارش بالا گرفت. در هر صورت به شدت کرمم گرفت که این پست رو بنویسم. فردا انتخاباته. من رای میدم.
من رای می دم چون رای ندادن عاقبت خوشی نداره. میگن رای ندیم که آخرش انقلاب شه. کسانی که دم از انقلاب میزنند نمیدونن انقلاب چیه. نمیدونن اعدام یعنی چه. اونا هیچ وقت حال مادری رو درک نمیکنن که نصفه شب جنازه دو تا پسرش رو میندازن تو خونه. نمیدونن نصفه شب ریختن توی خونه یعنی چه. نمیدونن از کار بیکار شدن پدر خونه یعنی چیه. دهنشون رو پر میکنن و میگن انقلاب. مگه میشه همه چی یک دفعه تغییر کنه بدون اینکه مردم تغییری کرده باشن. دموکراسی که زوری نیست. تو انقلاب اول سرها رو میبرن بعد میشمرن. فکر نکنید که در امانید.
من هم میدونم حضرات از اصلاح طلب و اصول گرا و غیره به فکر قدرت اند و همه این دعواها سر لحاف ملاست و اصلا همه اون داستانهای سه چهار خط بالا کار همین اصلاح طلب های فعلیه. اما یکدستتر شدن قدرت مضراتی داره که قابل قیاس با هیچ چیز دیگه ای نیست. همیشه چند دستگی قدرت بهتره. این داستان تا کجا میخواد ادامه داشته باشه؟ اول همه متحد و از دور خارج کردن کمونیست ها دوباره همه متحد و نفله کردن ملی گراها باز همه با هم و از رده خارج کردن ملی مذهبی ها حالا هم که نوبت خط امامی های سابقه. تازه هیچی نشده حضرات اصولگرا هم چند دسته شدند. تا کجا؟ اگه جلوشو نگیریم تا حاکمیت نظامی ها ادامه پیدا میکنه. حاکمیتی که قطعا دوام نداره و به انقلاب منجر میشه و باز دوباره همون داستان ها.
من رای میدم چون به هیچ تغییر ناگهانی و خشنی اعتقاد ندارم. اعتقاد ندارم چون حسش کردم. من رای میدم چون معتقدم هر حکومتی در دنیا نماینده واقعی مردمشه. اگر قراره تغییر کنه مردم باید تغییر کنن و این تغییر رو به اطلاع برسونن. اطلاع رسانی نه با فریاد که با رای. چون دنیای متمدن به این نتیجه رسیده. نتیجه ای که در پسش قرنها تجربه است. تجربه یعنی تاریخ.
به تاریخ احترام بگذاریم.

تا اونجا که شنیدم ولنتاین کشیشی بود در روم باستان که عشاق رو به هم میرسوند. قضیه از این قرار بود که سربازا حق ازدواج نداشتند که مبادا مشغولیت فکری و غیره!باعث بشه نتونن درست بجنگن. ولنتاین مذکور دستگیر و به سزای عملش رسید.
چند سال پیش یکی از دانشجوهای دکتری ما ازدواج کرده بود. استاد محترمش! فهمیده بود و الم شنگه ای به را انداخته بود که نگو و نپرس. کار رو به اخراج داماد بدبخت رسونده بود که تو سرت شلوغه و وقت درس خوندن نداری و بری دنبال کار و زندگیت بهتره. خلاصه که با تعهد مادره که قول میدم پسرم درسش رو بخونه و پادرمیونی یه بزرگواری و گردن کج پسرک، استاد محترم راضی شد. همین امسال یکی از همین حضرات به یکی که مثل من در آستانه ترشیدگی بود و میخواست درسش رو ادامه بده گفته بود اگه میخوای دانشجوی من شی حق نداری ازدواج کنی اگر هم ازدواج کردی حق نداری بچه دار شی!
دیروز یکی از رفقا میگفت دو تا از دوستاش تو یکی از این دانشگاهها با هم ازدواج کردن و از ترس اینکه مبادا اوضاع به هم بریزه بروز ندادن و همچنان انگار که غریبه اند. خندم گرفت.آدم یاد فیلمای سینمایی میوفته.
خلاصه اینکه چرا فکر میکنیم اوضاع مملکت ما باید بهتر از این باشه. البته که دیدن بی فرهنگی های دیگران کار سختی نیست. داستان بی فرهنگی دیگران رو میشه همه جا شنید. تاکسی- نونوایی- مهمونی و ... اما واقعا چند درصد از ما طوری با دیگران رفتار میکنیم که نتونن یه پست از وبلاگشون رو به بی فرهنگی ما اختصاص بدن؟